شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي
155
نفثة المصدور ( فارسى )
آورد آن را عمارت كرد . و دكجك سلاحدار را سلطان از خلاط بخوارزم فرستاده بود تا از اخبار تاتار كشف كند ، در بازگشت چون بحدود اين قلعه نزول كرده بود طايفهاى بر وى كبس كردند ، او اكثر ايشان را بكشت ، و بعضى را با خود بخلاط آورد ، و در اينجمله شخصى بود تاتارى ، سلطان بر وى إبقا كرده نكشته بود - پس آن روز كه برابر قلعهء شيركبوت فرود آمد فرمود تا آن شخص را گرفتند تا از ناگاه غيبت كرده بتاتاران نپيوندد ، و احوال سلطان را بديشان ننمايد ، و او را به من تسليم كرد و فرمود كه بقلعه روم و او را بوالى سپارم . چنان كردم و سبب شد بضرورت در قلعه خفتم ، و با من از مردم و اصحاب غير سه وشاق من نبود ، و هرچه داشتم با تمامت اصحاب از دوابّ و اسپان و قماش جمله در مخيّم بود . بامداد كه قصد خدمت كردم خيمها را خالى يافتم ، و متاعها انداخته ، و يوزان بسته ، و بازان بر كرسيها نشسته - گويى كه خود نبود در اين گلستان گلى - دانستم كه محذورى واقع شده است ، و سلطان را كبس كرده ، امّا سلامت او معلوم نشد ، و گمان نداشتم كه قلعه بر حصار تاتار ثبات نمايد . درايستادم و درپى سلطان افتادم ، و تاتاران پيش و پس من گرفته بودند . جهان فراخ بر من تنگ شد ، دست از هرچه داشتم برافشاندم ، و حقيقت مىدانستم كه آن طايفه كه كبس سلطان كردند بعضى در پيشاند ، و معظم لشكر ايشان درپى است . پس بسلطان جوى رسيدم كه شرف الملك از آب ارس جهت سلطان بيرون آورده است . از گوسفندان تركمانان بر پل چندان حشر بود كه امكان گذر نشد ، اسپ را مهماز زده خود را در آب انداختم ، و چون حقّ تعالى سلامت خواسته بود از آن طرف گذشتم ، و به ظاهر بيلقان رسيدم . شنيدم كه شرف الملك آنجاست و حرم سلطان و خزاين با وى . اجتماع را با وى مصلحت نديدم . و مرا در بيلقان مبلغى